شهید وطن

خرید بک لینک
نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود ز خیال نگار من چو بخندد بهار من رخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنی به کرم گر نظر کنی چه شود چه زیان شود خوشم ار سر بداده ام چو درختان به باد من که به باغ جمال تو نظرم باغبان شود چه عجب گر ز مستیت خرف و سرگران شوم چو درختی که میوه اش بپزد سرگران شود چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی وفا شدم که دل لاله ها سیه ز غم ارغوان شود رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفران رخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستان گل تو بهر بوسه اش همه شکل دهان شود به وصال بهار او چو بخندد دل چمن ز غم هجر جوی ها چو سرشکم روان شود چو پرست از محبتش دل آن عالم خل که درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسد که تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود ز تک خاک دانه ها سوی بالا برآمده که عنایت فتاده را به علی نردبان شود تو زمین خورنده بین بخورد دانه پرورد عجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان چه برد دزد عاشقان چو خدا پاسبان شود مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد بنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربن که رفیق سلاح کش مدد کاروان شود خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلب جهت صدق طالبان خمشی ها بیان شود 966 دیده خون گشت و خون نمی خسبد دل من از جنون نمی خسبد مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمی خسبد پیش از این در عجب همی بودم کآسمان نگون نمی خسبد آسمان خود کنون ز من خیره است که چرا این زبون نمی خسبد عشق بر من فسون اعظم خواند جان شنید آن فسون نمی خسبد این یقینم شدست پیش از مرگ کز بدن جان برون نمی خسبد هین خمش کن به اصل راجع شو دیده راجعون نمی خسبد 967 رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد نقد عشاق را عیار نبود او ز کان کرم عیار نهاد گل صدبرگ برگ عیش بساخت روی سوی بنفشه زار نهاد هر که را چون بنفشه دید دوتا کرد یکتا و در شمار نهاد بی دلان را چو دل گرفت به بر سرکشان را چو سر خمار نهاد منتظر باش و چشم بر در دار کو نظر را در انتظار نهاد
شهید وطن...

ما را در سایت شهید وطن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ilia بازدید: 103 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 17:10

خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت ز شب رویست فرو قد زهره و فرقد ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسی مداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون شبست خلوت توحید و روز شرک و عدد شبست لیلی و روزست در پیش مجنون که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد بدانک آب حیات اندرون تاریکیست چه ماهیی که ره آب بسته ای بر خود به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند درون کعبه شب یک نماز صد باشد ز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد شکست جمله بتان را شب و بماند خدا که نیست در کرم او را قرین و کفو احد خمش که شعر کسادست و جهل از آن اکسد چه زاهدی تو در این علم و در تو علم ازهد 948 کسی خراب خرابات و مست می باشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد آب محال باشد یک مه بهار و دی باشد منم خراب خرابات و مست طاعت حق درون شهر معظم ز نیک و بی باشد عمارتیست خراباتیان شهر مرا که خانه هاش نهان در زمین چو ری باشد شکوفه هاست درختان زهد را ز شراب نه آن شراب که اشکوفه هاش قی باشد چو هست و نیست مرا دید چشم معتزلی بگفت دیدم معدوم را که شی ء باشد به سایه ها و به خورشید شمس تبریزی که بی مکان و زمان آفتاب و فی باشد 949 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم مرا جمال و کمال شما چه سود کند دلم نماند و گدازید چون شکر در آب جمال ماه رخ دلربا چه سود کند فلک ببست میان مرا ز فضل کمر ولیک بی شه شهره قبا چه سود کند هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند سقا و آب برای حرارت جگرست جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند مگو چنین تو چه دانی بلادریست نهان خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو چو خاک باشی باید علا چه سود کند در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست هزار سایه و ظل هما چه سود کند هما و سایه اش آن جا چو ظلمتی باشد ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند دلا تو چند زنی لاف از وفاداری برو به بحر وفا این وفا چه سود کند صفای باقی باید که بر رخت تابد تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند برو به نزد خداوند شمس تبریزی فقیر او شو جانا غنا چه سود کند 950 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
شهید وطن...

ما را در سایت شهید وطن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ilia بازدید: 109 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 14:42

صفحه بندی